...سوغاتی...

برام یه شکلات خوشمزه که با عشق خریده شده (هر برندی میخواد باشه) با یه دستبند طلا برابری می کنه . چون هیچ کدوم نه قابل تعویضه نه فروش مثل اجناس موزه می مونه که انقدر ارزشمنده که کسی نمی تونه مدعی بشه که اینا قابل ارزش گذارین

امااااااااااااااا فرق می کنه نحوه دریافت این نعمت.

سورپرایز

یعنی همیشه تو فکرمه خوشحال ببینمش

یعنی هر موقع که دیدمش میخوام لبخند عمیق بزنه لبخندی که من آفریننده اش هستم

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 14:30 توسط | |

چندین هفته است پنجشنبه ها دوست جون میاد باهم میریم بیرون صبحانه می خوریم . از اونجایی که من به جمعه ها حساسم . جمعه ها رو هم توی لیستش گذاشته .آنچه که من خواستم.

حوالی ظهر راهی خونه دوستم میشم . الی و دوست عزیزم هم اونجان. بعداز ظهر خوبی میشه . گاهی خونه رو تاریک می کردیم . گاهی هم چراغها روشن. سرشب برمیگردم خونه . شب هم با همسری و دوست جون می ریم سینما فیلم مستانه. من که دوستش نداشتم. نه انتخاب بازیگرش برای منه غیر حرفه ای دلچسب بود نه تدوین و حرکت فیلم. در کل خوش ساخت نبود.

جمعه هم که به نظافت و چیمدمان کابینت گذشت . قرار بود برم آرایشگاه چون الی قرار بود موی یک مدل عرس رو درست کنه . دیگه به خاطر حضور دوست جون موندم خونه. ولی غروب همسری و دوست جون رفتن تئاتر و منم بقیه نظافت رو انجام دادم خلاصه کلام  به نحوی جمعه رو ختم به خیر کردیم .حالا به کام ما نشد که نشد.

تازگی ها از خدا میخوام اگه نعمتی و دوست داشتنی رو بهم می ده حس خوب لذت بردن ازش رو هم بهم بده . بفهمم . درک کنم که چی دارم. که با این درک بتونم به لذت برسم.

الی میگه برای اینکه یه روز خوب تموم شه می تونیم آخرش رو با یه چی خوشمزه تموم کنیم .

از اول سال هر نسیمی که می وزه بی برو برگرد من رو می بره به اسفند. به شور و هیجان و بدو بدوی آخر سال. خدای ناز . بی زحمت روزها رو خوشگل چیمدمان کن تا آخر سال رو با لبخند تحویل روزگار بدیم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 11:27 توسط | |

حالا که همه خواستنی ها و قشنگیهای این سفر اضافه باز حساب میشه

حالا که پرواز سر وقت بدون تاخیر انجام میشه

حالا که سفر زودتر از انتظار به آخرش می رسه

یادم بنداز قبل سوار شدن جلوی موهام رو کجکی کنم یه لبخند هم سوغات ببرم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 12:13 توسط |

جعبه آرزوهام رو که نگاه می کردم . بعضی خواسته هام اوکی شده . بعضی هاش رو دیگه دوست ندارم و حذفشون کردم. به بعضی هاش هم هنوز نرسیدم. همین مرورش تا حدی برام جالب بود.

معمولا وقتی یه دختر 9 ساله با مامانش میره خرید مامانه حواسش به دختره هست و دستش رو میگیره و دنبال خودش میکشونه . اون تشخیص می ده برای دخترش چی بگیره . ولی دیروز توی یه مغازه یه دختر 8-9 ساله با مامانش وارد مغازه شدن . دختر به فروشنده گفت یه بارونی میخواستم برای مامانم قدش تا روی زانو باشه . فروشنده به دختر بچه بارونی ها رو نشون داد و مامانه قیمت رو پرسید و نخواستن. دختره گفت ارزون تر چی دارید. فروشنده یه سری پانچ پائیزی نشونش داد. که دختره برای مامانه نپسندید بعد دست مامانش رو گرفت و جلوتر از مامانه حرکت کرده و مامانش هم دنبالش. خیلی غم انگیز بود .مامان ناز که نابینا بود و دختر بچه 9 ساله که میخواست برای مامانش لباس بپسنده.

وقتی یه حباب از یه حس شیرین برای خودتون درست کردید و میخواهید هواش کنید تا به دست خدا برسه اونوقت یکی اون حباب رو بترکونه خوب معلومه هر چقدر هم باجنبه باشی خوب لب و لوچه ات آویزون میشه.

تازگی ها فکر می کنم چی داشته باشم خیلی خوشحالم . چی بهم حس آرامش می ده. فکر می کنم تا حدی رضایت از عملکرد می تونه این حس آرامش و خوشحالی رو هدیه بیاره.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 14:57 توسط | |

ناخنها کج و ماوج یکی بلند . یکی کوتاه شده . یکی شکسته. یکی لب پر . خلاصه این ده تا انگشت بیشتر انگار هر کدومش مالی یکی هست

دلم خلوت میخواد. دوست دارم وقتی نور خورشید هنوز تو آسمونه من توی خیابون باشم و صد البته با فکری آسوده. قرار بود این وایبر و واتس آپ آرامش حاصل از براندازی دوری و بی قراری ها باشه که نشد. دیگه اگثر گروهایی که هستم رو اصلا نمیخونم فکر کنم حضورم به خاطر حضور و دست نوشته های برخی از عزیزامه. انقدر این تکنولوژی زور چپون خودش رو جا کرد که وقتی اس ام اس میاد خوشحال می شم که این هر کی که هست فقط سراغ من رو گرفته

از در خونمون که وارد خونه میشیم یه پاگرد کوچولوه که جاکفشی گذاشتیم و کفشها رو هم اونجا در میاریم. هرکس هم میاد خونمون میگم پاتون رو اون ور خط طلایی بذارید با کفش این ور خط نیاید . واقعیتش اینه اصلا خطی وجود نداره و اون خطه همون احترام به قانون خونه منه که دوست ندارم کسی از یه جایی به بعد با کفش واردش بشه. حالا اون خطه رو خیلی دوست دارم همون خط نامرئی که توی هر برخورد و رفتاری هم باید باشه.که اگه نباشه قانون دوست داشته شدن کمی خط شه دار میشه لااقل در نظر من اینجوره . دیدم دوستانی رو که قبلا براشون احترام بیشتری قائل بودم ولی الان به خاطر عبور از اون خط رفتاری نه حتما به شکل غیر اخلاقی به هر شکلی که اون تصویر قبلی که برام محترم بود کم رنگ بشه . ترجیحم شده کمی فاصله رو بیشتر کنم .

به همسری میگم یه مدت بود که وضعمون رو به سامان شده بود راحت مسافرت می رفتیم . منظورم از راحت دغدغه و استرس و فکری همراش نبود. راحت برنامه ریزی خرید می کردیم. نه اینکه این مدت مسافرت نرفتم نه اینکه خرید و خرج نداشتم ولی با سبک و سنگین کردن همراه بوده . با کم گذاشتن برای جایی و هزینه کردن برای جای دیگه بود.

دل خوشیم اینه این نیز بگذرد

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 11:45 توسط | |

Design By : nightSelect.com