...سوغاتی...

 

بعد از کش و قوس های فراوان مقرر شد جمعه جشن تولدانه برگزار گردد. من خودم خیلی تمایلی نداشتم ولی خوب ابر و باد و مه و خورشید و فلک و دوستان دست به دست دادن که خدا امر بفرماید "بشود"

این که تمام ذهنم رو برنامه تولدم گرفته نمی دونم از کوچیکیه ذهنمه یا خودشیفتگیم که تمام برنامه ها کنار . گرامیداشت خودم هایلایت.

با اینکه یه سری از دوستام دست گذاشتن روی آرزوهام و هدیه شون تامین آرزوی منه ولی وقتی خودم رو با این وسیله که مدتها بود آرزوم بود تصور می کنم . توی مکث باقی می مونم که یعنی من الان خوشحالم . اصلا باید خوشحال باشم؟ وقتی این آرزوم بوده و الان از آرزو دراومده و قابل لمس شده برام . در واقع یکی از بدو بدوهای زندگیم کم شده پس باید خوشحال باشم. ولی آدمیزاد تامین بشو نیست.

امروز که اومدم سرکار پرده ها کنار بود وجود نور حس خوبی بهم داد.

با اینکه هوای ابری روحیه ام رو حسابی بهم می ریزه ولی وقتی می بینم دوستم توی این هوا حالش خوب میشه خوشحالم که پائیز داره میاد.

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 10:46 توسط | |

حسم حس کسیه که دارن به زود شورهش می دن.....

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 14:18 توسط |

گفته بودم درست از زمانی که از خواب بیدار میشم خوابم میاد. لذا باید برم دکتر. منم که دست به دکتر رفتنم خوبه. از اون ور هم که پاهام مرتب بی قرار می شه نمی تونم درست توضیح بدم یعنی چی ولی درست مثل بچه ای که خوابش میاد گریه می کنه اونجوری. نمی دونم باهاش چیکار کنم هی می مالمش . ضربه بهش می زنم ولی تا نرم بخوابم این پا آروم نمیشه.مخصوصا اگه جایی نشسته باشم این اذیتم رو مضاعف می کنه.

شب قهوه درست کردم با کمی شیر و شکر مخلوط کردم گذاشتم تو یخچال الان یه فلاسک قهوه سرد در خدمت من و بشریته.

هر ایده ای به ذهنم میرسه برای هدیه تولد الی .توسط دوستان برداشته میشود.

قابل توجه تئاتر دوستان. تئاتر دله سگ رو هم رفتم قشنگ بود. البته اجراش تموم شد. بی جهت گفتم قابل توجه تئاتر دوستان.

دل خواست نوشت: درسته میگن خواب. خواب رو میاره .منم میگم سفر . سفر رو میاره. با اینکه یک ماه بیشتر نیست از مسافرت برگشتم ولی دلم به شدت مسافرت می خواد. دلم بدو بدوی سفر میخواد . هیجان بستن چمدون . حجم انبوهی از کارها و خریدها برای سفر. تلفن پشت تلفن برای اعلام سفر به عزیزان. هی کمد رو ریختن و جمع کردن. تصور خریدهای جدید حین جمع کردن بار. خدایا این خواسته رو بشود اعلام فرمائید.( پلیز)

دل خواستن نوشت: دلم میخواد ماشینمون رو عوض کنم امیدوارم به گوشش نرسه ماتحت مبارکش رو زمین بزنه

دل خواستن نوشت: دلم یه خوب می خواد انقدر که از هجوم هیجان و شادی اشک توی چشام جمع بشه. این خوب می تونه تماس یه عزیز باشه که خیلی وقته ندارمش. می تونه یه دسته گل بزرگ رز نارنجی باشه. می تونه  خوب برای خواهرام باشه. می تونه یه نور خوشگل باشه توی زندگی یه روزنه امید یه انگیزه برای ادامه دنیا رو خواستن این خوب می تونه یه بوی خوب نوستالژیک باشه. این خوب می تونه یک بغل دوست داشتنی باشه . این خوب حتما خوده تویی . خودت رو به من برسون. دوستت دارم خوبه من .

بوس

مژده

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 10:26 توسط | |

این نگاه کلا از انتظار در نمیاد. از رو هم نمی ره همیشه منتظر یه سورپرایزه طرف مهم نیست کی باشه از خدا گرفته تا یه ارباب رجوع . فعله براش مهمه .

همیشه میگفتم از گل مصنوعی و مجسمه بدم میاد. (کلا از وسایل غیر کاربردی رو دوست ندارم ) جاری جان از ماه عسل عقدشون برگشتن و برام مجسمه گل مصنوعی آورده. این دیگه از اون لقمه هاست که نه میشه قورتش داد نه میشه تفش کرد بیرون . مجبورم توی کابینی . کمدی جایی قایمش کنم وقتی اومد خونمون بذارم جلوی چشم . بعد از دوسه بار هم که دید .ردش می کنم بیرون میگم افتاد شکست . بچه ام ندارم که بگم دستش خورد افتاد شکست. مجبورم خودم رو به دست و پاچلفتی نشون بدم و بگم از دست افتاد و شکست.

با اینکه کارهای مزون خواهری فعلا به مرحله سوددهی نرسیده و هنوز ضرر می ده ولی از عمق وجودم بهش افتخار می کنم. کلا آدمهایی که می دونن چی میخوان قابل احترامن.

یه خرده حساب و کتابهام قاطی پاتی شده باید یکی مثل خودم کنارم باشه تا بتونم از عهده اش بربیام.

 

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 9:29 توسط | |

دختره با مانتو نو مثل شروع آغاز سال تحصیلی بعد از یه تعطیلی نسبتا طولانی. کیف زرشکیش رو یکطرفه رو دوشش انداخته و کتونی نوش رو پوشید و اومده سرکار .

تعطیلات مبسوطی بود. استراحت و استراحت. که یه جورایی رخوت آور هم شده بود. همش دلم میخواست ولو بشم بخوابم.

مثل همیشه بعد از هر پایان چشم انتظار یه شروعم. همیشه بعد از تعطیلات مرداد چشم انتظار تولدم هستم که شهریوره. تولدم که میگذره دلخوشم به نسیم خنک و پوشش جدید پائیز توی تنم. مزه این لذت که داره کهنه میشه چشم می دوزم به شب یلدا که چقدرم که این شب طولانی زود تموم میشه. فرداش لحظه ها رو رد می کنم و برنامه ریزی خونه تکونی دارم برای عید. ذوق عید که میگذره میگم من یه تعطیلات یک ماهه مرداد دارم و این قصه می چرخه و می چرخه...

بعد از یک ماه که ساعت 7 صبح توی اتوبان بودم .دیدم اکثریت شیشه ماشینها پائینه و این حکایت از لذت بردن از نسیم دوست داشتنی صبح شهریوری داشت. خوب بعضی ها هم بدتر من به گرمایی بودنشون مطمئن بودن و مثل ماهای قبل پنجره ها بالا و کولر ماشین روشن بود.

برنامه هایی که داشتم توی تعطیلات: کنسرت علی لهراسبی رفتم که جالب بود. تئاتر ( آرسنیک و تور کهنه) دو الی سه تایی هم سینما. + یه مسافرت چند روزه به استانبول.بقیه اش به گردش در خیابانهای تهران گذشت.

 

راستی شروع ماه دوست داشتنی من . ماه آغاز شدنم مبارک

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 8:42 توسط | |

Design By : nightSelect.com