آروم میشم اگه. بعد از تلفن گوشی رو محکم بکوبم سرجاش

آروم میشم اگه اس ام اس چطوری ؟ اومد. گوشیم رو محکم پرت کنم زمین

آروم میشم اگه از اتاق میرم بیرون درب اتاق رو محکم ببندم

 آروم میشم وقتی کسی میگه قرار بذاریم ببینیمت. بگم غلط کنم ببینمت

آروم میشم زنگ نزنم بگم برنامه امروز چیه

آروم میشم اگه برم بالای کوه جیغ بزنم بگم از همتون متنفرم

آروم میشم اگه جیغ بزنم بگم نمی خوام کسی رو ببینم

آروم میشم اگه جیغ بزنم بگم بابا من یه نفرم. فقط یه نفر

آروم میشم اگه جیغ بزنم بگم من خر نیستم

آروم میشم اگه جیغ بزنم بگم بابا دوستم نداشته باشید . دوستتون ندارم

آروم میشم اگه زوم می رسید و این استکان لعنتی چای رو توی دستم میشکوندم

ولی مثل اینکه دنیا جای جیغ نیست . باید وانمود کنی خوبی. وانمود کنی تو راست میگی. وانمود کنی نمی فهمی. وانمود کنی خری. وانمود کنی

هیچی آرومم نمی کنه. دوست ندارم با هیچ کس حرف بزنم . دوست ندارم نماز بخونم . دوست ندارم نازم رو کسی بخره.

اصلا پشک آوردی نازی نمونده که بخری. چیزی که مونده یه جیغه فقط یه جیغ

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 14:17 | نویسنده : |

الان چند روزی هست که به تعطیلات گذروندیم. روز چهارشنبه هم ما به دلیل اینکه محیط کار محل آزمون کارشناسی ارشد بود تعطیل بودیم . گرچه می تونستم برم و برام اضافه کاری حساب می شد ولی خودم  رو به استراحت دعوت کردم

دیگه پنجشنبه مجبور بودم برم سرکار. یه سر ولن تاین بازی هایی هم داشتیم یه سری هدایای دوست داشتنی هم قسمتم شد  یه تعدادی رو هم قسمت دوستان کردیم که بی تردید  هرچه دریافت شد همشون عالی بودن ولی جالب من اصلا سورپرایز نشدم از اون سورپرایزها که بگم اوه خدای بزرگ.

امروز حرصی شدم از دست دوستم اساسی. ظرفیتم رو برای دردش بالا بردم و قطعا جای بیشتری توی دلم براش باز کردم تا اذیتهاش رو به من منتقل کنه خیلی رو راست هم بهش گفتم خوشیهات مال خودت ولی غمهات ماله من هیچی رو برای خودت نگه ندار همه رو بریز به دله من . حالا این غمی که داره تا چه حد راسته . به پای خودش. و بحثی جدا داره ولی دوست دارم حواسش باشه این ظرفیتی که بهش تعلق دادم فقط بالاست . نشکن نیست. اگه بخواد با طلبکاری رفتار کنه قطعا این ظرفیت پر نشده می شکنه. می تونم از وقتم از خواسته هام براش بگذرم ولی دوست دارم طلبکار نشه لطفم رو و بفهمه این لطف قطعا سهم اون نبوده.

امروز هم خونه عمو جان دعوت بودیم همه قوم بابایی. برام جالب بود و حتی خوشایند که پسر عمه و دختر عمه هر کدوم بنا به دلایل شخصی که برنامه خودشون رو در اولویت می دونستن به مهمونی نیومدن و نگم همیشه ولی در اکثر مواقع بنده برنامه دیگرون برام در اولیته

یه توصیه یه وصیت به خواهر کوچیکه دارم همیشه :

۱- اخم نکن

۲- خودت رو دوست داشته باشم

جالبه که خودم هم به این دوتا توصیه به شدت احتیاج دارم.

دست خودم نیست وقتی تمرکز می کنم اخم می کنم. و مورد دوم اگه خودمون رو دوست داشته باشیم زیباییمون. موهامون . هیکلمون. زمانمون. و خیلی چیزها که برایندش نشاط میاره  قطعا برامون مهم خواهد بود. و قطعا خیلی از برنامه ها برای رسیدن به این دوست داشتن است.

آدما هیچی طلبی ازتون ندارم فقط .... فقط هیچی



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 8:42 | نویسنده : |
 

دیروز وقتی ساعت کار تموم شد. احساس کردم به اندازه کل روز کار کردم و حرف زدم. یه جورایی جیره امروز رو هم دیروز خرج کردم. انقدر که من تلفن بازی داشتم. این خستگی تا جایی ادامه داشت که با سرتق بازی تمام . کارهایی که رئیسم بهم میل کرده بود که انجام بدم بدون حتی جواب چشم رها کردم.

با اینکه خیلی خسته بودم ولی غروب خوبی در کنار دوستان بود.

میخوام خیلی از عادت ها رو از سره خودم بندازم. ( دیگه نمی خوام صبح به صبح به دوست جون زنگ بزنم) بعضی وقتا عادت خوبه ولی اکثر اوقات چون منطق و احساس درستی پشتش نیست مسیر درستی رو نمی ره.

من معنی جمله پر مفهوم یک سر دارم هزار سودا را کاملا با پوست و خونم درک می کنم.زبونه هم که به نه نمی چرخه.

بی ادعا تر از همه هم خونه و زندگیمه.همین جوری رهاش کردم.

با این همه خستگی که امروز توی جونمه . از رو که نمی رم . دلم میخواد همین الان ماشین رو بردارم و کاملا رها برم هرجایی دلم خواست. یه خرید کوچیکی برای خودم داشته باشم. ظهر برم خونه یه چرت خوشگل بزنم. بعد از ظهر هم جایی دعوت باشم.

کاش بشه امروز ساعت ۴ راه بیفتم برم خونمون . اصلا حوصله ام سر بره.

شعار نوشت:   آدمهای خوب هم گاهی کارهای خوبی نمی کنند.

حال نوشت: امروز حوصله هیچ لوس بازی و ناز خریدنی رو ندارم. نه اینکه حوصله نباشه . توانه نیست.

باید برم برای یه سری از عزیزام ( کسانی که دقیقا عزیزند) برای ولن تاین یه هدیه هر چند کوچیک بگیرم.

کاش نوشت: کاش بودی

شاید آدرسم رو عوض کنم . به دلایلی.  کلیش میشه بعضی وقتا بد نیست دور از دسترس بودن.

 



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 10:5 | نویسنده : |
 

چند روز پیش خواستم بگم پنجره های پائین ماشین ها . کاپشنهای آویزون به دست حکایت از یک چیزه. اونم اومدن بهار.

ولی این دو روز هوا دوباره داره یادآوری می کنه هنوز وقت هست. کارهای عقب افتاده ات رو انجام بده . هنوز زمستونه. هنوز قدمهایی مونده تا بهار

منم شدم عینهو شوفاژهای خونمون که وظیفشون رو درست انجام نمی دن . خیلی از وظیفه هام رو درست انجام نمی دم. (خونمون سرده. شوفاژ جواب نمی ده. )

روزهای گذشته در تدارک تهیه یک مهمونی بودم. البته خونه ما نبود. ولی کل پخت و پز خونه ما بود. تا شب قبلش نه خرید کرده بودم نه کاری انجام شده بود. شب با خواهر جان دنبال خریدها بودیم ساعت ۱۱ شب رسیدم خونه از عسلک اصرار که بشین دسرها رو درست کن از من انکار که فردا درست میکنم. هی اون میگفت یه وقت ممکنه نگیره. منم توی دلم می گفتم خوب نگیره ولی به زبون میگفتم اوه خیالت راحت حتما میگیره بابا من اینکاره ام. شب انقدر خسته بودم که وقتی با عسلک توی تخت خواب رفتیم بهش گفتم خدا کنه فردا فلانی بمیره برنامه ما کنسل شه.  خستگی ببین چه جور به وجدان  و انسانیت فشار میاره . ولی خوب خدا رو شکر همه چیز خیلی خوب و به موقع انجام شد . شنبه راضی بودم که فلانی به رحمت خدا نرفت.

 تو رفتی من غریب شدم .چه دنیای عجیبیه...خواهری ماشینش خراب شده توی تعمیرگاهه . اونوقت من لنگ موندم.

 

 



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:6 | نویسنده : |
 

با هیچ آدمی مشکل ندارم مگه اینکه جایگاه خانواده ام رو برای من کمرنگ کنه

هیچ وقت با م ر ج ا ن مشکل نداشتم . همیشه دوستش داشتم بیشتر از این که من براش کاری انجام بدم اون برام پرداخت کننده بود. ولی این وسط یه جای کار می لنگید و اون کمرنگ شدن حضور خواهری به واسط وجود م ر ج ا ن توی زندگیم بود. با این قضیه نمی تونستم کنار بیام . نه به خاطر اینکه خواهرم مدام بهش سرویس می داد نه به خاطر اینکه بارها و بارها خواهرم به خاطر اینکه اون خانواده یا دوست و آشنای اون رو می برد خرید جایی برای من و عسلک نبود. به خاطر اینکه دیگه دیده نمی شدم . دیگه شنیده نمی شدم. دیگه انقدر از خواهری انرژی می رفت که جایی که باید کنارم می بود نبود.

الان بعد از چند سال دوباره زمین چرخید و این دفعه دوتا خواهرهای من رو به واسطه یک خانواده دیگه دارن برام کمرنگ میشم. انقدر که هر از گاهی باید التماسشون کنم . که انرژی که می ذارید برای این دوست مازاده .

و این مسئله باعث شده نسبت به این خانواده حساس بشم. دوست ندارم ببینمشون . اسمی ازشون بشنوم. ولی روزی نیست اسم این خانواده توی خونه ما نیاد. هر جا می خواهیم بریم برای گردش حتما این خانواده کنار ما هستن.

انرژی که خواهرها برای این خانواده می ذارن باید تا الان به قولی اهلیشون می کردن.

ال ی که شده سرویس و راننده آژانس این خانواده . مشکل گشای تمام گره های زندگیشون . توی این هفت سال که توی غرب  زندگی می کنم .الی انقدر خونه ما نیومده که راه شرق به غرب رو به خاطر این خانواده سفید کرده.

 عسلک شده یک موقعیت خوب . ( تمام و کمال)

به جایی رسیدم که میگم پس من می تونم تنها زندگی کنم هر جای دنیا که باشم . لااقل میگم خودم نیستم که اون انرژی لازم از عزیزام بهم نمی رسه . اگه بودم می رسید.

این روزا احساس می کنم هیچی مال من نیست . هرچی  بخرم. هرچی دریافت کنم از دستم میره. در کل بی حس شدم. دیگه باورم شده. اصلا منتظرم که ازم کنده بشه.

این روزها نبود بچه رو توی زندگیم حس می کنم. اگه بچه داشتم الان درگیر برنامه های اون بودم شاید کمتر یه خواهرام گیر می دادم که  رها کنید این دیگرون رو . و خودم هم رهاتر توی زندگی قدم برمی داشتم. و نگاهم به نگاهه فرشته ام بود. خیلی بده خیلی سخته دو دو زدن نگاه .

کاش ال ی و عسلک قبل از خیلی چیزها باور می کردن دیگرون فقط دیگرونند.

یک وام گرفتم و یه مقدار از بایدها رو ادا کردم. چقدر این نوع سبک شدن خوبه.

  



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 9:44 | نویسنده : |