...سوغاتی...
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو...
طبق پیشنهاد دکترم دارم رو خودم کار می کنم و ظرفیتم رو بالا می برم. از اونجایی که توی هر کاری وابسته و گره خوردم به خواهرام. تصمیم گرفتم تکونی به خودم بدم برای هر کاری اونا روهم اذیت نکنم. دیروز ابروان کمونم روی اعصابم بود. تصمیم داشتم برای آرایشگاه از اونجایی که ماشینم فرد بود به دوستم گفتم ببینم میاد با ماشین اون بریم. قبول کرد ولی گفت ساعت ۶:۳۰ میاد دنبالم منم دیدم اینجوری دیر میشه تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و خودم برم چون دیر میشد. تو پرانتز داشته باشید که البته برای هر کاری هنوز نمی تونم تنهایی تصمیم بگیرم یه صلاح مشورتی در این مورد با خواهری کردم بعد عملیش کردم. خلاصه به ترافیک وحشتناکی برخوردم . رسیدم آرایشگاه دیدم طفلی این آرایشگر تک و تنها به خاطر من مونده کلی بغلش کردم و ازش حلالیت خواستم و آرزو کردم بتونم جبران کنم این محبتش رو براش. الان ابروان کمونی دارم که تیری در میکنه از خودش دورتر از تیر آرش. یه انگشتی دارم من که هدیه خداست. قبلا جریانش رو تعریف کردم. الان یه مدتیه که به شدت درد میکنه اولها فکر می کردم به خاطر اینه که روی دستم میخوابم ولی امروز صبح هم توی سرویس از دردش اذیت بودم. گرفتن موس برام سخت شده. دردش انقدر زیاد شده که زده به مُچم. نمی دونم دکترم که عمل کرده هنوز زنده است یا نه ولی خدا کنه زنده باشه شاید بد نباشه بعد از ۲۵ سال دوباره یه چک آپ بشم. به مامانم جرات ندارم بگم . اول کمی غُر. بعد نصیحت تو مایه های شماتت. بعد به دنبال مقصر می گرده. که مقصر حتما یا خودم هستم یا جناب همسر. بعد حتما عنوان میکنه که من خیلی برای اون انگشت زحمت کشیدم. بعد هم میگه ازبس هیچی نمی خورید. بعد سفارش غذا می ده که گوشت بذار توی زود پز یا دوسیخ جیگر بگیر . خلاصه اون لحظات هم بنده با ظاهری آرام و درونی داغون در حال خوردن لبانم هستم و توی دلم به خودم میگم غلط کردی عنوان کردی. نمی دونم شاید زیادی خسته ام. سعی می کنم پنجشنبه نیام سرکار. خدا باور کن به سفر احتیاج دارم. یه تیکٍ دیگه خورد توی برنامه ریزیهام. و اون رفتن به دکتر و ادامه روند درمان بود. گرچه ازم راضی نبود . گرچه داروم رو بیشتر کرد ولی اینکه قدم رو من برداشتم و یه تیک زدم به برنامه هام خیلی هم راضی هستم. بهم گفت باید تلاش کنم ظرفیتم رو بالا ببرم. خوبیش اینه توی دوره درمان اگه به هر مشکلی برخوردم از طریق اس ام اس و ارسال شماره پرونده ام می تونم مستقیم زیر نظر دکتر جان باشم. یه دکتر دیگه هم وقت گرفتم که وقت رو کی داده باشه خوبه؟ ...........اول اسفند. دیروز که توی مطب نشسته بودم . از اونجایی که تازگیها به کیف حساس شدم . به کیفهای آدمها نگاه می کردم. در کل حس می کنم زیبایی کیف نسبت به بقیه وسایل برای اکثریت مهم نیست.. کیف فقط باید براشون کیف باشه. شاید شاید زیبایی کیف به قیمتش هم ارتباط مستقیم داشته باشه ولی مطمئنم این قضیه ۱۰۰٪ نیست. دلم میخواد برای تولد حضرت علی(ع) برای جناب همسر گوشی موبایل بگیرم.ولی گوشی خودم هم داغونه . شرمنده عسلک یکی از دکمه هاش افتاده شده مثل پیرزنهای بی دندون. حالا که اینطور شد یادم افتاد این قند عسل ما برام گوشی آورده بود. انقدر این مامان خانم حسودی کرد که من این گوشی رو می خوام . هر چی هم میگفتم بابا گوشی اون ور فارسی نداره نمی شه هم ریخت. انقدر گفت که این عسل جانه من ترسید گوشی رو به من بده مامان جان ناراحت بشه این طور شده که گوشی رو برد. و من بی گوشی موندم. تازگیها شوت میزنم. میخوام به کسی اس ام اس بدم اشتباهی برای یکی دیگه می فرستم. اینا به کنار بدترش چیه مثلا میخوام از کسی به کسی بگم مستقیم برای همون کسی که دارم راجع بهش حرف می زنم می فرستم.ولی انصافا همون موقع قبل از اینکه دلیورش بیاد می فهمم گند زدم ولی متاسفانه چاره ای نیست.یعنی یخ می کنم سَرم سِر میشه . اصلا همین الان که حرفش رو هم زدم حالم بد شد و آب قند واجب شدم. برای تو نوشت: دلم برای اس ام اس های هر روزت که می گفتی سلام خوبی. و جواب می دادم سلام امروز پیگیری می کنم تنگ شده. تیر ماه نوشت. اگه بدونی چقدر منتظر اومدنت هستم. نفس ضعیف می نویسد: دلم مانتو آنچنانی میخواد. دلم یه کیف فوق العاده زیبا میخواد. یه تاپ دیده این دلم اونم میخواد. فعلا کفش و ساعت توی برنامه ام نیست. چرا ... یادم افتاده دلم یه کفش طلایی میخواد. ایراد نوشت: در کل سعی می کنم به کسی که دوستش دارم تمام انرژیم رو بذارم و نامهربونیهای گذرا رو هم ندید بگیرم ولی اگه کفه این نامهربونی ( اشتباه نشه منظور جبران محبت نیست) از کفه انرژی که گذاشتم بیشتر بشه خیلی سنگین میشم توی ارتباط دوباره. دعا نوشت: حواست بهم هست؟ دیروز می شد یکی از این برنامه ها رو عملی کنم. ۱- برم دکتر ۲- برم خونه و استراحت کنم. ریخت وپاچ عروسی رو جمع کنم ۳-به خواسته دوستم لبیک بگم و برم خونه پیشش به خودم گفتم میرم دکتر. دوستم که زنگ زد .گفت بعدازظهر کی میای خونه گفتم: میخوام برم دکتر. گفت: نرو دکتر زود بیا خونه از سرکار مستقیم میام دنبالت بریم خونه ما. طبق روال همیشگی. طبق ارث گرفته شده از بابایی. نتونستم نه بگم. رفتم خونه و با جناب همسر رفتیم خونشون. ولی خوب به جاش وقت دوتا دکتر گرفتم که جزو برنامه های امسالم بود. قابل توجه خواهرها. این رو تیک میزنم. نمی دونم اول ماه میشه خرج اساسی میکنم یا برکت پوله که رفته. یا طبق نظر کل جامعه گرونی بیش از حده که پول به وسط ماه هم نمیرسه. دور و برم و پُر شده با اقساط وام. به خودم قول دادم تا مدتی وام نگیرم. ولی وقتی شرایطش مهیا میشه نمی دونم چرا وسوسه میشم. ماهی ۷۸۰ تومان دارم قسط می دم. واسه همین اول ماه خوب کلی پول به این شکل میره بعد بیای دو قلم چیزی هم بخری قطعا و صد البته سومین روز ماه موجودی صفر میشه.واسه همین باید کمی محتاط تر عمل کنم . اقساط رو که نمی شه کاری کرد. لاقل جوری خرج کنم که تا آخر ماه خواستم برم بقالی یه چیزی ته کیفم باشه. به امید اون روز بیشتر خواهرجان مُصٍٍر بود که دخترونه بریم مسافرت. اول نظر روی کیش بود ولی به همون دلیل بالا منصرف شدیم. فٍلٍش برنامه رو چرخوندیم به سمت شمال.حالا این جانب همسر گیر داده که خطرناکه که تنها برید. والا جا رو هم قرار بود از محل کار بگیرم. یه فضای فیزیکی دولتی.نمی دونم چرا هفته پیش خودش تنها با دوستاش رفت من دنبال دلیل نبودم. ولی الان آقا به دنبال دلیل این حرکت هست. در هر صورت من که نمی رم. حوصله دیدی های بدش رو ندارم. خواب نوشت: نمی دونم چه جوریه از یه طرف دلم خواب می خواد ولی از جهت دیگه نه.می دونم بخوابم کٍسٍل می شم. با دختری آشنا شدیم که خیلی ریلکس بود. کلاس آواز میرفت. دوتا ساز رو حرفه ای میزد و توی گروه ارکستر بود. میگفت آدم مستقلیه.کلا خیلی اهل لباس خریدن نیست. و... همه اینا به اضافه یه سری چیزای دیگه نه به مذاق مامانم خوش اومد. نه به مذاق مامان همسرجان. ولی من در جایگاه خودم به اون دختر افتخار کردم. کلا ما( من و خواهرهام) دخترای خوبی هستیم. روی اهداف پدر و مادر جلو رفتیم. انقدر خواسته اونا مخصوصا مادر برامون مهم بود . که تنهایی فکر کردن هم گذاشتیم کنار. جناب همسر اسمش رو می ذاره دختر خانواده بودن. من اسمش رو می ذارم چاره ای نداشتن.حالا این دختر خوب بودن چی می سازه ؟ عروس خوب بودن. و من شرمنده اون بنده خداهایی هستم که قراره بعد من عروس این خانواده بشن. نه اینکه اینا بد باشن . بسیار هم از خوبه جامعه بالاترن. منی که اظهار نظر نمی کنم. منی که به خواسته خلاف میلم هم لبخند میزنم. منی که طبق خواسته و مطابق با شرایط مالی همسر جلو می رم و گاهی تا حدی بیشتر از اون توی بُعد مالی خونه تاثیر گذارم. میشم معیار سنجش عروسهای آینده. یه چیز جالب هم کشف کردم: فکر می کردم اگه سرکار نرم مامان و بابام خیلی ناراحت می شن.آخه از اول برای ماتعریف کرده بودن که مدرسه دانشگاه. سرکار. و بسیار بدِ که دختر سرکار نره. بعدها به این نتیجه رسیدم که جناب همسر هم میلش به سمت سرکار رفتنه منه. پس شدن سه نفر. الان فهمیدم که اگه سرکار نرم مامان همسر اصلا غصه می خوره.فکر و خیال می کنه. اصلا یه وضعییییییییییی. روز زن هم از همسر جان و شوهر خواهر جان هدیه نقدی گرفتم. اینی که میگم توقع نیست . انتظار نیست. یه فکره که خلافش جلوم ظاهر شد. یه سری دوستانی دارم که به واسطه محیط کارم باهاشون آشنا شدم. فکر می کردم روز زن حتما یه اس ام اس . یه زنگ بهم میزنن . اونم فقط به خاطر زیبایی این عید. فکر می کردم توی گوشه ذهنشون من دوستشونم و یادی ازم خواهد شد. البته تماس که گرفته شد ولی جهت یادآوری راه اندازی کارشون.نه نه نه اشتباه نشه ناراحت نشدم فقط برام جالب بود. خواهر نوشت: اگه همین الان یه وام برنده بشم. اگه همین الان وضعیت شغلیم ارتقا پیدا کنه. اگه همین الان دعوت بشم به یه مسافرت رویایی. اگه همین الان یه گمشده با ارزش رو پیدا کنم. اگه همین الان سورپرایز شم از تماس یه عزیز دوست داشتنی زندگیم. اگه همین الان در کشو قوس یه خبر خوب یه اتفاق خوب قرار بگیرم..... ولی لبخند روی لبای خواهرام نباشه میخوام دنیا با همه زیبائیهاش تموم شه. همسرجان چهارشنبه بعداز ظهر به همراه دوستاش و به خواست من راهی شمال شد. منم مشغول خونه جمع کردن شدم برای مهمونی شنبه. بعدش راهی خونه مامی شدم که شب اونجا بخوابم که فردا صبج راهی بازار بشیم. وای از سال ۸۲ تاحالا بازار رضا نرفته بودم. چقدر قیمتها خوبه. انگار موج گرونی به اونجا نرسیده بود. البته من خریدخاصی از اونجا نکردم ولی خواهری یه مانتو خرید که خیلی شیکه. به منم اصرار کرد بخرم ولی به دلیل یه سری حساب کتابهای مالی نخریدم که البته بعدش که هنوز هم جزو اون بعدشه پشیمونم. بعداز اونجا راهی بازار بزرگ شدیم مامان جان میخواستن برای من و خواهری قابلمه و ماهی تابه مسی بخرن. که این امر نیز به خوبی و خوشی به سرانجام رسید. از همه اینا بگذریم دیروز که روز اول کاری باشه بنده مهمون داشتم. آخ انقدر خسته شدم. البته خواهر جونی زحمت کشیده بود برام سالاد ماکارونیش رو درست کرده بود. ولی نمی دونم کوچیکیه خونه است. کم بنیه بودنه خودمه. هر چی هست کم میارم. مهمونی دادن به این دوستان جزو لیست برنامه های امسالم نبود که تیک بزنم. ولی خوب شد دیگه. خونه الان یه خونه تکونی مجدد احتیاج داره. از اواخر سال پیش یه سری برنامه ها برای دعوت ها داشتم. که یه سری مهمونی ها بایدبرگزار بشه و یه سری مهمونی ها نباید برگزار بشه. هنوز یک دونه از اون بایدها انجام نشده. جمعه عروسی پسر عمه جانه. لباسم که زحمت عسلکمه سفیده . خیلی نازه. خیلی دوست داشتم یک کفش زرشکی یا قرمز باهاش اوکی می کردم. یه مسئله ای که برای من در مورد کفش وجود داره اینه که اصلا نمی تونم هر کفشی رو بپوشم. سریع پاهام واکنش نشون می ده و درد بدی میگیره. واسه همین نمی توم بگم خوب کفش رنگی میخوام یه چیزی میخرم دیگه. دل نوشت:کاش دوتا بچه بزرگ داشتم که برای روز مادر یکیشون برام کفش زرشکی خوشگل میگرفت یکی هم یک کیف قهوه ای ناز. کجائید عزیزای مادر. دوست نوشت: سنی کجائی مهربونم.
| Design By : shotSkin.com |


