...سوغاتی...

از زیارت آقای نور برگشتم . از زیارت همه لبخند. از زیات رئیس سرزمینم برگشتم.

اینکه روی چه حسابی قاطی آدمهای با لیاقت شدم و توی شبهای قدر مهمون مهربونیش بودم هنوز برام نامعلومه. ولی می دونستم فقط برای خودم نیست که اونجام خیلیها رو به اسم نام بردم خیلیها که التماس دعا گفتن و خیلیها که اصلا من رو نمی شناسن. می دونم دست خالی برنگشتم حتی اگه نبینم . یقینم به التماسهام نیست .دل گرم رضای لبخند و مهربونیشم . شما هم منتظر باشید براتون سوغات آوردم . شک نکنید که آوردم . دلتون نلرزه به شک که هیچ کدوم از ظرفهای خالی . خالی برنگشت. آقا وکالت کرد و نشد رو شد کرد. آقا حکم کرد. آقا خزانه دار شد و بخشید. آقا خوده درمان شد و شفا داد. آقا مهمون نوازی کرد. آقا خیلی آقا بود.

این سفر که به دعوت خوده آقا بود از طرف دوستم که توی یه شرکت معروف کار می کنه برنامه ریزی شد و جا ردیف شد. ( سفر خانمانه بود)سفرمون با قطار 9 ساعته سیمرغ بود که خوب خسته کننده بود. هتلی هم که رزرو شده بود بسیار بد بود بهش میگفتن هتل ما که هیچ ستاره ای ندیدیم. اختلاف سلیقه هم بود. دوستم خیلی تمایلی به پی درپی حرم رفتن نداشت . مامان منم برنامه اش 100% حرم بود. برخلاف سفرهای قبلی که خوب با همسرجان بودم و حسابی همه جا رو می گشتیم .جای خاصی نرفتیم. هوا هم عالی و خنک بود ذره ای بابت گرما اذیت نشدیم . آفتاب بود ولی نسیم خنک هم کنارش بود. جزو معدود سفرهایی بود که من ا ل ی هیچی پول نبرده بودیم و این خیلی اذیتمون کرد. یه خرده هم از همسر ناراحت شدم بهش هم گفتم که اگه تو سفر رفته بودی من خودم رو به آب و آتیش می زدم برات پول میفرستادم ولی تو زیادی دلت گرم و فکرت آسوده است. بهش گفتم یه خرده تقصیر خودمه انقدر پا به پات حرکت کردم که یادت رفت مرد زندگی تویی و مرد زندگی براش یه تعریفهایی هست که جزو بایدشه. البته اینا رو با مهربونی گفتم .واقعا دعاتون کردم. انقدر مطمئن بودم که به بهانه ای اونجا رفتم که برام مشخص نیست وظیفه خودم می دونستم که باید ادای دین کنم . واسه همین واقعا تمام خواستم خواسته دیگران بود.

یکی از اهداف و خواسته های سال 93 برام رفتن به زیارت امام رضا بود. که سپاس از خودش که نگاهم رو منتظر رها نکرد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 10:14 توسط | |

حس خوبی دارم وقتی منتظر سرویسم . حتی با اینکه باید ماهی مبلغ قابل توجهی بابتش پرداخت کنم. خوشحالم که انتظارم سمت غربه خیابونه . نه سمت شرق. آخه سمت شرق خیابون کسی منتظر سرویس نیست کسی آماده شروع نیست . ولی سمت غرب خیابون یه چند نفری هستیم که قیافمون برای هم آشناست بی هیچ حرفی. حضور هم رو انتظار می کشیم . لااقل من که منتظرشون هستم. 

حس خوبی دارم که به انتظار دریافت ایمیلی از دوستان هر روز ایمیلم رو چک کنم ولی مدتهاست خبری از هیچ کدوم از این دوستان نیست لذا برای داشتن حس خوب انتظار امروز خودم براشون ایمیل زدم که هر روز با اشتیاق به سراغ این انتظار برم.

هنوزم هرچقدر هم زبون باشی ولی باید با هرکسی زبونت رو به طریقی بچرخونی. امروز که ایمیل می زدم برای یکی شروع کردم: سلام خوبی دلم برات تنگ شده.  برای اون یکی با یه شعر شروع کردم و کمی ادیبانه تر و آخرش سلام دادم. برای یکی دیگه چندتا شکلک کافی بود. و این داستان ادامه دارد

یه توصیه : برای داشتن یه حس خوب . مقدمات یه انتظار خوب رو بچینید.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 14:36 توسط | |

 

حرفی نیست جز اینکه پنجشنبه عقد برادر همسری و دختر عمو جان بود. انشااله که خوشبخت بشن.

برای جاری جان( دخترعمو)  دسته  گل سفارش دادم که توی عقد محضری دستش گرفت.( مصنوعی گرفتم که براش بمونه)

جهت هدیه  هم اسم برادر شوهری رو دادم لاتین بسازن برای هدیه به عروس خانم.

حساب و کتابهام هیچ جوره اونی نمی شه که میخوام و این خستم میکنه.که قسمت اعظم این ناحسابی بودنش برمیگرده به ناحسابی عمل کردن خودم. اگه درست عمل کرده بودم الان به جای اینکه وایبر روی کامی نصب باشه منم یه گوشی داشتم که روش وایبر و واتس آپ و هرچی نصب میشد. اگه درست عمل کرده بودم الان ماشینه رو ارتقا داده بودم. اگه درست عمل کرده بودم الان یه چیزی به داشته هام اضافه شده بود حتی اگه این داشته ها یه کفش یا یه ساعت باشه. متاسفانه این درست عمل نکردن ادامه داره چون آدمش نیستم که بشینم نگاه کنم . با اینکه خودم رو شماتت می کنم ولی پاش بیفته بازم این کاره ام . مشکلم قرض دادن و این حرفا نیست . مشکلم .... بگذریم

از اول مرداد تعطیلیم . برنامه خاصی برای این تعطیلات نریختیم جز این که دو سه روزی بریم شمال . اینجاش خوب. بدیش اینه که ویلای خواهری کولر نداره . حالا چرا خودمون رو لایق این تنبیه می دونیم که بریم توی گرمای مرداد توی شمال هلاک شیم . خودمون بهش فکر نکردیم.

با اینکه سعی می کنم نگاهم رو نعمتهام معطوف کنم ولی خیلی آدم مادی شدم . با اینکه خیلی نداشته ها از آدمها اشکم  رو در میاره ولی مثل بچه که از سرگرمیش خسته بشه و بذارتش کنار و دوباره یاد بی قراریش بیفته بی قرار خستگیهای خودم میشم

خیلی خوبه آدم بدونه چی میخواد. نمی دونم دنیا انقدر شلوغ شده که من نمی دونم چی میخوام . یا من چیزی نمی بینم . هرچی هست احتیاج به یه نشونه دارم . احتیاج به هول دارم (حالا این هول میخواد انگیزه باشه میخواد یه زور باشه  ) نیاز به یک باید دارم.

به امید خدا اگه عمری باشه اگه لیاقتی مونده باشه چهارشنبه با مامانم و خواهری ها و دوستم حرکت می کنیم سمت امام رضا(ع) دعا کنید لیاقت زیارت و درخواست حاجت رو داشته باشم. 

جز دو سه نفر کسی اینجا سر میزنه؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9:9 توسط | |

 

تئاتر "نویسنده مرده است" رو هم چهارشنبه رفتیم . خوب بود نه به نظر من فاوست قشنگ تر بود ولی دوستان خیلی این تئاتر رو دوست داشتن. در ایتالیا هم اجرا داشته کلی هم جایزه برده.

پنجشنبه عقد دختر عمو و بردارهمسریه. قرار بود مهر ماه عقد کنن که این دختر و پسر هر بهونه ای شد آوردن که عقدشون رو بندازن جلو. آقای همسر هم شاکیه که احترام به نظر بزرگترا نذاشتن.

فکر کنم هر نسبتی فامیلی و دوستی در منصب جاری قرار بگیره . نسبت جاری پر رنگ تر باشه. نه اینکه چیزی دیده باشم حِسم اینه.

باید  یه هدیه برای عقدشون بخرم.

15 روز دیگه تعطیلات تابستونیمون شروع میشه . قرار بود بریم دیار عسلک که نشد که بشه.

در کل از خودم راضی نیستم توی هیچ حیطه ای. تنبل شدم اساسی همش دلم میخواد بخوابم

باید یکم حساب و کتابام رو جمع و جورتر کنم . خدا کمک کنه یه سری حسابها رو صفر کنم .

 عنوان پست هیچ ربطی به درونش نداره مدتیه به زبونم افتاده و هی با خودم تکرار می کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 9:23 توسط | |

قرار نبود برم تئاتر ولی از اونجایی که سفر دوست جون جلو افتاده بودم نتونسته همسرجان رو همراهی کنه لذا بنده با بی میلی فراوان همسر جان رو همراهی کردم کلا آدم تئاتری نیستم مخصوصا مخصوصا تئاتر خنده دار و موزیکال که به شدت برام حوصله سربره. از اونجایی که تئاتر دیروز هم کمدی نبود با همسر همراه شدم. موکدا توصیه می کنم این نمایش رو از دست ندید

نمایشنامه “فاوست” شاهکار فیلسوف و درام نویس آلمانی” ولفگانگ گوته” است که این اثر را در طول شصت سال به رشته‌ی تحریر درآورده و در آن به رابطه‌ی خدا، انسان و شیطان در ماجرایی شورانگیز و عاشقانه بین دکتر فاوست و مارگریت می‌پردازد.

” فاوست” را دشوارترین اثر تاریخی درام نویسی جهان می‌دانند.

نمایشی بسیار جدی و قوی بود تمام لحظات 100 دقیقه ای که اونجا باشی رو پر می کنه.

گویا از این بهتر هم نمایش نامه : (نویسنده مرده است ) می باشد که همسر جان خیلی تعریف می کرد که دیروز که ما خواستیم بلیطش رو بگیریم فروش اینترنتی نداشت.

دیروز حالم خوب نبود . امروز سعی می کنم آدم خوبی باشم . شاید حالم خوب باشه.

 

بیزارم از این جمله:  " باید فلان ساعت بروم."

جمله ای که پس از هر سلام می گویی.

 

باید زود بروم گاوها را ندوشیده ام؛  

به گوساله ها یونجه نداده ام؛  

به جلسه شرکت نمی رسم؛

 کسی نیست تا گندم ها را درو کند.

از پرواز پاریس جا می مانم.

من نباشم،  چه کسی اسب ها را قشو کند؟

 باید خبری از بورس لندن بگیرم.

و بعد بزغاله هارا به چرا ببرم.

 

تو می ترسی. در ساعتی که نباید،  طلسمت شکسته شود. وبی اراده بگویی:دوستم داری...  

  

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 9:0 توسط |

Design By : nightSelect.com