...سوغاتی...

 

بعضی اوقات اتفاقات یه جوری یه جایی می افته که فقط مات می مونی که الان وقتش نبود.

ادعا به لفظ نیست .باور کن اگه حتی به شکل علامت سئوال توی ذهنت عبور کنه . روزگار اونوقته که بازیت میده توی نقش ادعات. روزگار قوی تر از هر ادعای توه. مچت رو زمین می خوابونه. فقط به این ختم نمی شه...

آی بخیله روزگار آی بخیل به لبخنده تو . به ذوق چشمای تو. به سر بالا گرفته تو . به قدمهای تو ....

افسوس غم انگیز ترین حس دنیاست.

 

من خوبم.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 9:50 توسط |

 

همسر جان زنگ زده که امروز برنامه سینمام کنسله بیا بریم کت و شلوار بخریم . ولی من امروز دوست داشتم برای خودم برنامه داشته باشم.

اکثر اوقات برنامه های من برنامه های دیکته شده است. من باید برنامه ام رو با بقیه ست کنم.

بردارش زنگ زده بریم سالن عروسی ببینیم. این در صورتیه که همسرجان نمیان و من باید این عروس و داماد رو هندل کنم.

دخترعموجان( جاری جان) کمک می خواد که لباس عروسش رو براش اوکی کنم.

مامان همسر زنگ زده بیا بریم خیاطم رو پیدا کنیم بهم مدل بده بریم براش پارچه بخریم.

اینا همش برنامه هایی که من تنهایی به دوش می کشم و همسرجان جان هیچ کمکی نمی کنه

برای عروسی برادرهمسرجان چندتایی لباس مجلسی دارم که عسلک آورده ولی اونا هم احتیاج به یه سری میزون سازی ها داره که متناسب مجلس ایران و خانواده ما باشه

اون روزی ازش گله کردم که تو نه تنها من رو ساپورت نمی کنی . نه تنهای با خانواده من کاری نداری . خانواده خودت رو هم رها کردی.

دیروز هم که رفتم دکتر و از ساعت 2 توی مطب بود تا 6 بعد ازظهر از اونجا هم آزمایش و رادیولوژی . فکر کنم انتظار عجیبی نبود که دوست داشتم همسر جان کنارم باشه کمک حالم باشه . وقتی بهش صبحش گفتم وقت دکتر دارم چه جوری برم خیلی راحت بدون کوچکترین نظرخواهری از نفر سوم اعلام کرد که خوب با الی برو.

الی هم دیروز ماشینش خراب شده بود. شانس آوردم دوست جون به کمکم اومد.

دو روز پیش تی وی بیگانه یه برنامه ای داشت : در مورد استاندارد زیبایی جهان باید تغییر کنه. عنوان می کرد که ایران هفتمین کشور وارد کننده مواد آرایشی توی دنیاست. و این آمار براساس واردات و صادرات قانونی هست قطعا این آمار با توجه به ورود کالای قاچاق تغییر می کنه. کلا بحث این تغییر استاندارد زیبایی جهان یک جمله بود: دنیا باید جای راحت تری برای خانمها باشه.

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 15:19 توسط | |

 

 

دوست دارم شبهایی که ذوق بیدار شدن صبح رو دارم و دوست دارم زودی صبح بشه

دوست دارم صبحهایی که لحظه ها رو می شمرم تا قلبم بهم فرمان لبخند بده.

خاصیت فاصله است که خاطرات بد رو کم رنگ می کنه  اخلاقیات طرف مقابلت رو از یادت می بره وقتی این فاصله حذف می شه می بینی فقط زمان عبور کرده و اون آدم همونه با همون چیزایی که بود.

با اینکه پنجشنبه سعی کردم زود از خواب بیدار شم ولی همش احساس اینکه زمان کمه رو اعصابم بود. چندتا خرید کوچیک داشتم ولی زمان زیادی برد. بعدش هم که باید می رفتم ختم دایی جاری جان (دختر عموجان) که خودش داستانی شد گم شدم و مثل بچه ها گریه کردم . طوری که به ختم رسیدم بابام گفت برو بگو من گریه هام رو کردم دیگه الان گریه نمی کنم.

بعدش هم الی و مامانم از ختم اومدن خونمون الی یه خرید کوچیک داشت دوباره راهی شدیم . زود برگشتم و منتظر همسری و دوست جون که رفته بودن تئاتر شدم تا بیان بعدش هم رفتیم شام

جمعه هم به روال جمعه های اخیر رفتم دنبال دوست جون . صبحانه دیر مانع از این شد ناهار بخوریم. نمی دونم چرا همش خوابم می اومد. یه چرت کوچولو زدم و راهی بیرون شدیم .

خیلی خوبه یه عزیزی داشته باشی که هر موقع دلت خواست عزیزانت رو به خونش دعوت کنی. و سهمش فقط یه خبر باشه که ما داریم میایم.

با بچه ها راهی فیلم از تهران- بهشت شدیم. هیچ کس خوشش نیومد. و در مقایسه با فیلم یک شب که چهارشنبه رفته بودیم بچه ها اون رو ارجح دونستن . ولی من خیلی بدم نیومد. تا حدودی فهمیدمش

توی فیلمها نمی دونم چرا کوچکترین حس زندگی برام لذتبخشه.این که یه خانم توی خونه برای خودش چای میریزه. اینکه توی خیابونها دنبال حل برنامه هاشه. اینا رو دوست دارم.

این هفته هم اومد معلوم نیست چند تا روزش رو می بینم . ولی دوست دارم تا آخر هفته باشم و روزهای خوبی رو ببینم.

یه خرده غر غرو شدم. انقدر که توی مسیر می مونم تا می رسم خونه غر می زنم. کمترین زمانی که توی مسیرم 1:30 هست.

خونه به قدر یه خونه تکونی عید کثیفه.

مبلها عمر مفیدش به سر اومده. البته نظره منه

و خیلی چیزا.........این داستان ادامه دارد.

دلم برای امام رضا(ع) تنگ شده.

دلم کیش می خواد

دلم یه مهمونی خانوادگی میخواد با خاله ها

دلم یه انگشتر گنده عقیق می خواد

دلم خواستن میخواد

 

 ادامه مطالب برای خودمه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 10:8 توسط | |

نمی دونم چرا این حس رو دارم که سال داره زود تموم میشه

حالا در کنار این حس. ترس هم هست. اصلا خوشحال نیستم که سال داره تموم میشه. یه نگرانی باهامه که هیچ کاری نکردم . قدم خاصی برنداشتم. حرکت خاصی نزدم.

هی به خودم میگم تا پایان سال مونده . ناراحته انجام نشدن تغییرات نیستم . ناراحتم که چرا قدمی برنداشتم. حرکت کردن و نشدن خیلی فرقشه با تن به آنچه پیش آید خوش آید که این خود تسلیمه.

دوست دارم یه سری برنامه ها یه سری خواسته ها برام تا آخر سال محقق شه ولی یکیش از همه برام مهمتر . از خدا می خوام خودش با خیر و آرامش این خواسته رو شد بفرماید. آمین

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 11:32 توسط | |

الی میگه یه فرشته با عصای جادویی

راست میگه وقتی نگاهت خونده بشه . وقتی دل دل کردن هات به کامت یک دل بشه.  اینا یعنی یک فرشته هست.

پنجشنبه ای که قرار بود یه جور دیگه بشه . بهتر از تصورم بود. هر لحظه اش زیبا بود. از صبحانه بگیر تا ناهار و چای بعد از ناهار در کنار عزیزان . تاشب که مهمون مامانم بودیم .دقیقا این شکلی( صبحانه که با دوست جون بیرون بودیم . برنامه بعد از ناهار می چیدیم. که الی خبر داد میره پیش مامانم . دلم پیشش بود این که هر روز هفته ناهار گرم برامون آماده می کنه تا چای رو بهمون می ده و شارژ می فرستمون برای ادامه روز . خوب انصاف نبود که پنجشنبه ها بی خیالش بشیم و کنارش نباشیم. وقتی عزیزه نازم که هیچ فرقی با خواهرام نداره با عشق دعوتم می کنه که صبحانه کنار هم باشیم. من می مونم و یه دل که بال بال می زنه و هیچی نمی تونست روزم رو انقدر قشنگ کنه که منطق و دل و برهان و چه و چه  کنار فقط دل من مهم باشه. برنامه میشه ناهار کنار این عزیزای زندگیم مهمون فرشته ام با عصای جادویی ایش )

پرانتز باز:

(سارای : خواهرمه. محرم دل الی . مادر عسلک.)

بعد از ناهار همه عزیزای من مهمونی خونه پر نورش می شن. مامانم و الی میرن خونه که برای شب آماده بشن که قراره همه باهم مهمون مامانم بریم به صرف سیرابی بیرون

همسری میاد و زمان رو می بلعیم داریم حسابی زمان رو مزه مزه می کنیم بدو میریم خانه هنرمندان فیلم پرویز. فیلم بسیار خاص. هدفدار. و خارج از هر گونه شلختگی فیلمی بود.

شب همگی بدو بدو میریم سمت خونه مامانم باهم توی یه رستوران قرار داریم. اونم به صرف سیرابی اونم به خاطر اینکه مامان خانم روز قبلش در باب فوایدش برنامه دیده. بعد از شام می ریم خونه مامانم به صرف چای. حیف که خواب فرصت نداد که به زمان ثابت کنیم از این بهترم می تونیم هم پات بیایم.

جمعه به اصرار فرشته عصا به دست میریم هایلند برای خرید لبخند برای دل من. سارای ناهار آماده کرده بر می داریم و میریم خونه ما . الی هم میاد. خوشی رو می بلعیم و الی زود میره خونشون که مهمون داره . بابا حق داره کم کسی نیست مهمونش . همون اکیپ دیروز راهی خونه الی میشیم. پنه خوشمزه دست پخته سارای و چیز کیک خوشمزه الی بهمون تلقین میکنه که امشب شب یلداست.

خیلی لذت بخشه دست زمان رو بگیری و پا به پاش بری

حیف که خواهش کارساز نیست که بگم گوشهات رو بگیر .چشمات رو ببند. می ترسم ازت که بگیری ازم لبخند عزیز شدن رو . واقعا که بهشت جای تو نبود  ای رانده شده از بهشت.

روزگارتون خوش

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 9:22 توسط | |

Design By : nightSelect.com