...سوغاتی...

تمام لبخندها. تمام آرامش ها. تمام دلگرمی ها . تمام شیرینی ها. تمام ایستادن ها . تمام رفتن ها. تمام هر چه برایت خواستنی بود را به یک امروزم می فروشم .

ارزان می فروشم به یک نفس آرام و لبخند عزیزم.

من محتاجم . از من بخر.......

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 8:20 توسط |

نمازم رو یکی درمیون می خونم . چه بهایی دادم به خودم کاش یکی درمیون بود. چندتا درمیون. دیدی نیازی نبود به روم بیاری خودم  خیلی سرتق وار اعلام کردم

اینم می دونم آقاه خرده از مهربونیم که مدعیش هم بودم کم شده که اصلا هم ناراحتش نیستم . خوب زمانی که زیاد بود چی بود که الان که کمه چی از دست می دم.

کلا خیلی رفتارها رو از خیلی از آدمها نمی فهمم . تاحدی دوست دارم ازشون دور شم. من که نمی فهممشون از مهربونیم هم که کم شده پس شاید این دوری بهتر هم باشه. البته بازم هرجور شما بخواهی رئیس

خوبه این وایبر هست وگرنه اس ام اس ها که همش شده تبلیغات اونوقت به یقین می رسیدم فراموش شدم. رئیس اینجاش رو با شما نبودم

کفر نباشه ولی تازگیها از کارهای شما هم سر درنمیارم.

دنیات داره باورام رو ازم میگیره.

باشه آقا باتمام کم و کاستیش با تمام خوب و بدش ما بندگیمون رو میکنیم .ادعایی هم جز بندگی ندارم. هر چی باشه شما رئیسی . شما خدایی.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 18:45 توسط |

دیشب تا 10 شب جلسه بودم

بچه ها ارائه داشتن و نگاهم حول هر حرکتی می گشت اینکه بعضی ها چقدر با اعتماد به نفس حرف می زنن.

اینکه بعضی ها هر حرکتی بیان نمی تونن بقیه رو گول بزنن

اینکه منم یه روزی مثل خیلی از این بچه ها برای ارائه هر گزارش با زیادی توضیح دادن شاید می خواستم از کاستی کار فرار کنم

اینکه چقدر دست یه آقا قشنگ میشه وقتی حلقه دستشه .  من عاشق رینگ ساده ساده ام برای آقایون .

اینکه قشنگی یه چشم معصومیت نگاهه است .

توی تعطیلات رفته بودیم شمال واقعا خوش گذشت . ولی وقتی زیادی همه چیز عالی باشه بعضی نقصها پر رنگ تر میشه . واقعا نبود بعضی عزیزام محسوس بود. اون هوا جون می داد با عزیزات باشی و شبها چراغ ها رو خاموش کنی و شمعها رو روش یکی هم با گیتار خوشیت رو تکمیل کنه.

توی جلسه قَدَرهای صنعت بودن ولی جالب بود که باتوجه به علم و آگاهی بالاشون وقتی بچه ها داشتن ارائه می کردن ایده هاشون رو تا زمانی که تمام نشده بود هیچ کس نگفت فلان جا اگه این کار رو کنی بهتره. وقتی هم یکیشون حرف می زد هیچ کدوم وسط حرفش نمی پرید که نظر خودش رو بقبولونه خیلی با طومانینه و آروم حرف می زدن مثل یه بابای خوب که واقعا میخواد بچه اش رو کمک کنه

دل خواستن نوشت:

اگه یه پول کوچولو بیاد دستم میرم دستبند آنجل رو برای خودم سفارش می دم.

اگه یه همتی بکنم و همون پوله بیشتر بیاد دستم میرم کلاس عکاسی

 از دیروز ذوق امروز رو داشتم آخه قرار بود بریم سینما ولی خوب به دلایلی نشد. نه اینکه ناراحت باشم از بهم خوردن برنامه ولی خوب ذوقم یهو مثل حباب ترکید. این حق رو که می تونم داشته باشم. بی احساس که نیستم ذوقم مثل حباب بترکه منم هیچی به هیچی. تاکید می کنم ناراحت تغییر برنامه نیستم فقط دلم برای دلم سوخت.

بعضی وقتا خدا حق داره خسته بشه از ما آدما

با وجود اینکه نبود هر عزیزی توی هر لذتی اذیت کننده است ولی بدم نمیاد چندتا سفر و مهمونی رو تنهایی تجربه کنم.

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 11:46 توسط | |

فکر می کردم فقط فکر می کردم حالا که خودم نیستم تا من رو به خودم برنگردونن نذارن برم خونه

فکر می کردم فقط فکر می کردم از اون دستورهای عاشقانه میاد که نمی ری خونه باهم میریم بیرون تا خوب شی

ولی فقط فکر می کردم

نگفتم ؟

گفتم فقط خودم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 20:14 توسط |

 

انقدر محکم اخم کردم که مبادا این خطه از دستم در بره

 

پروژه دله من شده خونه های پیش فروشی که وسط کار متوقف میشه و به همون حالت رها میشه. آره تمومی نداره.

کلا نوبت من نیست.

مسخره نیست برای حرف تکراری باید بارها به سوالات مگه چی شده ؟ باز چی شده؟ جواب بدی.

تصمیم رو گرفتم : فقط خودم.

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 13:14 توسط |

Design By : nightSelect.com