...سوغاتی...

هنوز یه چند روزی از تعطیلات باقی مونده . از باد گذشته پشتم طوفان خورده . جوری که دیروز که باید می رفتم جلسه ای وزارت خونه عزا گرفته بودم تازه اونجا هم همش توی خواب و بیداری بودم انقدر بهم سخت گذشت که هی به خودم می گفتم یعنی می شه امروز تموم شه و من فردا رو ببینم.

توی این تعطیلات خدا یاری کرد به همراهی دوستان راهی ترکیه شدیم. من اصلا سفرنامه نویس خوبی نیستم خیلی کلی میگم که سفر خوبی بود . با اینکه بیشتر سفر به گشت  گذار توی مکانهای تاریخی و دیدنی  گذشت ولی  خوب بود با اینکه فرصت کم بود برای خرید و گشتن توی مراکز خرید ولی خرید اندکی انجام شد . برای دو روز هم ماشین اجاره کرده بودیم و هر جایی که می شد رو رفتیم و گشتیم . تنها ایراد سفر همین فرصت کم برای خرید و گشتن توی مراکز خرید بود اونم از این جهت که من بسیار سخت خرید می کنم  و سوغاتی  خوب خریدن برام خیلی مهمه .

 نمی دونم چرا تازگیها هر سفری میرم احساس می کنم یه چیزی جا گذاشتم و باید دوباره برگردم. بعد از اینکه از مشهد برگشتم احساس کردم شاید چون همسری پیشم نبود نتونستم سفرم  و کامل تمام کنم ولی توی سفر ترکیه همسر باهام بود ولی بازم احساس می کنم یه چیزی جا مونده یه چیزی از دست من در رفته باید دوباره برم . گرچه این خواسته کاملا منتفیه. خوبیه سفرم دوباره دیدن فرودگاه بود و اجرای قرارم که هات چاکلت و کیک شکلاتی بود. من عاشق فرودگاه و هات چاکلت و کیک شکلاتی و ساعت و کیف و کفش و شکلات و آب پرتقال و موزیک و .... هستم.

 دارم از حالا برنامه تولدم رو ردیف می کنم و چیزایی که دوست دارم رو به یاد می یارم که بالاخره دوستان و آشنایان و سایر بستگان اگه خواستند من رو خوشحال کنند سردرگم نشن.

امروز تئاتر بودیم . خیلی خاص بود . در واقع تئاتر فیلم بود. به اسم دیوارم چهارم. پیشنهاد نمی کنم چون خواهرام هم خوششون نیومد . من بدم نیومد ولی صد در صد هم خوشم نیومده بود. امروز بهتر از دیروز بود . حالا برای اینکه خرید اندکی کردم بود نمی دونم یا تئاتر رفتم ؟ ولی هر چی بود بهتر از دیروز بود.

خدا فردا از همه روزهایی که گذروندم قشنگ تر باشه. خدا تو می تونی

بی ربط نوشت: وجدانن من گوشی واجبم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 21:1 توسط | |

 

از اول مرداد تعطیلا ما شروع شده و به مدت یک ماه تعطیلیم. فعلا کار خاصی انحام  ندادیم جز دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن. به خودم قول دادم باید توی هر موقعیت و فرصت بنا به اقتضای اون فرصت عمل کنم . الان چون تعطیله باید با بقیه روزام فرق داشته باشه .

هر از گاهی دستی به خونه هم می کشم.

راستی عیدتون مبارک باشه . پر از برکت و نعمت باشه .

برای عید هم برای خواهری کالج گرفتم برای عسلک هم با همکاری خواهری ساعت خریدیم. مامانم هم برام یه اردو خوری مخصوص زیتون داد

 

.

 

اینم هدیه من و الی به عسلک  

 

 اینم هدیه من به الی

 

 

خواهری هم برام یه مانتو خاص سفارش داده البته هنوز دستم نرسیده ولی خیلی ذوقش رو دارم.

 

سوغاتی هم نصیبم شد دوست جون از ایتالیا برام آورده

به دوستم گفتم عاشق کلمه پرانرژی سوغاتی هستم. سوغاتیه برام فقط واژه نیست . برام مهربونیه محضه .سوغاتی عذر سفر کرده است برای تنها گذاشتن هاش. سوغاتی چشم روشنی سفر کرده است خودش چشم روشنی میاره برای جای خالی نگاهش در نگاه منتظر  . سوغاتی نذره سر اومدن انتظاره .

 یکی از بهترین آهنگهای زندگیم همین سوغاتیه. دلیلش بماند.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 18:16 توسط | |

از زیارت آقای نور برگشتم . از زیارت همه لبخند. از زیات رئیس سرزمینم برگشتم.

اینکه روی چه حسابی قاطی آدمهای با لیاقت شدم و توی شبهای قدر مهمون مهربونیش بودم هنوز برام نامعلومه. ولی می دونستم فقط برای خودم نیست که اونجام خیلیها رو به اسم نام بردم خیلیها که التماس دعا گفتن و خیلیها که اصلا من رو نمی شناسن. می دونم دست خالی برنگشتم حتی اگه نبینم . یقینم به التماسهام نیست .دل گرم رضای لبخند و مهربونیشم . شما هم منتظر باشید براتون سوغات آوردم . شک نکنید که آوردم . دلتون نلرزه به شک که هیچ کدوم از ظرفهای خالی . خالی برنگشت. آقا وکالت کرد و نشد رو شد کرد. آقا حکم کرد. آقا خزانه دار شد و بخشید. آقا خوده درمان شد و شفا داد. آقا مهمون نوازی کرد. آقا خیلی آقا بود.

این سفر که به دعوت خوده آقا بود از طرف دوستم که توی یه شرکت معروف کار می کنه برنامه ریزی شد و جا ردیف شد. ( سفر خانمانه بود)سفرمون با قطار 9 ساعته سیمرغ بود که خوب خسته کننده بود. هتلی هم که رزرو شده بود بسیار بد بود بهش میگفتن هتل ما که هیچ ستاره ای ندیدیم. اختلاف سلیقه هم بود. دوستم خیلی تمایلی به پی درپی حرم رفتن نداشت . مامان منم برنامه اش 100% حرم بود. برخلاف سفرهای قبلی که خوب با همسرجان بودم و حسابی همه جا رو می گشتیم .جای خاصی نرفتیم. هوا هم عالی و خنک بود ذره ای بابت گرما اذیت نشدیم . آفتاب بود ولی نسیم خنک هم کنارش بود. جزو معدود سفرهایی بود که من ا ل ی هیچی پول نبرده بودیم و این خیلی اذیتمون کرد. یه خرده هم از همسر ناراحت شدم بهش هم گفتم که اگه تو سفر رفته بودی من خودم رو به آب و آتیش می زدم برات پول میفرستادم ولی تو زیادی دلت گرم و فکرت آسوده است. بهش گفتم یه خرده تقصیر خودمه انقدر پا به پات حرکت کردم که یادت رفت مرد زندگی تویی و مرد زندگی براش یه تعریفهایی هست که جزو بایدشه. البته اینا رو با مهربونی گفتم .واقعا دعاتون کردم. انقدر مطمئن بودم که به بهانه ای اونجا رفتم که برام مشخص نیست وظیفه خودم می دونستم که باید ادای دین کنم . واسه همین واقعا تمام خواستم خواسته دیگران بود.

یکی از اهداف و خواسته های سال 93 برام رفتن به زیارت امام رضا بود. که سپاس از خودش که نگاهم رو منتظر رها نکرد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 10:14 توسط | |

حس خوبی دارم وقتی منتظر سرویسم . حتی با اینکه باید ماهی مبلغ قابل توجهی بابتش پرداخت کنم. خوشحالم که انتظارم سمت غربه خیابونه . نه سمت شرق. آخه سمت شرق خیابون کسی منتظر سرویس نیست کسی آماده شروع نیست . ولی سمت غرب خیابون یه چند نفری هستیم که قیافمون برای هم آشناست بی هیچ حرفی. حضور هم رو انتظار می کشیم . لااقل من که منتظرشون هستم. 

حس خوبی دارم که به انتظار دریافت ایمیلی از دوستان هر روز ایمیلم رو چک کنم ولی مدتهاست خبری از هیچ کدوم از این دوستان نیست لذا برای داشتن حس خوب انتظار امروز خودم براشون ایمیل زدم که هر روز با اشتیاق به سراغ این انتظار برم.

هنوزم هرچقدر هم زبون باشی ولی باید با هرکسی زبونت رو به طریقی بچرخونی. امروز که ایمیل می زدم برای یکی شروع کردم: سلام خوبی دلم برات تنگ شده.  برای اون یکی با یه شعر شروع کردم و کمی ادیبانه تر و آخرش سلام دادم. برای یکی دیگه چندتا شکلک کافی بود. و این داستان ادامه دارد

یه توصیه : برای داشتن یه حس خوب . مقدمات یه انتظار خوب رو بچینید.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 14:36 توسط | |

 

حرفی نیست جز اینکه پنجشنبه عقد برادر همسری و دختر عمو جان بود. انشااله که خوشبخت بشن.

برای جاری جان( دخترعمو)  دسته  گل سفارش دادم که توی عقد محضری دستش گرفت.( مصنوعی گرفتم که براش بمونه)

جهت هدیه  هم اسم برادر شوهری رو دادم لاتین بسازن برای هدیه به عروس خانم.

حساب و کتابهام هیچ جوره اونی نمی شه که میخوام و این خستم میکنه.که قسمت اعظم این ناحسابی بودنش برمیگرده به ناحسابی عمل کردن خودم. اگه درست عمل کرده بودم الان به جای اینکه وایبر روی کامی نصب باشه منم یه گوشی داشتم که روش وایبر و واتس آپ و هرچی نصب میشد. اگه درست عمل کرده بودم الان ماشینه رو ارتقا داده بودم. اگه درست عمل کرده بودم الان یه چیزی به داشته هام اضافه شده بود حتی اگه این داشته ها یه کفش یا یه ساعت باشه. متاسفانه این درست عمل نکردن ادامه داره چون آدمش نیستم که بشینم نگاه کنم . با اینکه خودم رو شماتت می کنم ولی پاش بیفته بازم این کاره ام . مشکلم قرض دادن و این حرفا نیست . مشکلم .... بگذریم

از اول مرداد تعطیلیم . برنامه خاصی برای این تعطیلات نریختیم جز این که دو سه روزی بریم شمال . اینجاش خوب. بدیش اینه که ویلای خواهری کولر نداره . حالا چرا خودمون رو لایق این تنبیه می دونیم که بریم توی گرمای مرداد توی شمال هلاک شیم . خودمون بهش فکر نکردیم.

با اینکه سعی می کنم نگاهم رو نعمتهام معطوف کنم ولی خیلی آدم مادی شدم . با اینکه خیلی نداشته ها از آدمها اشکم  رو در میاره ولی مثل بچه که از سرگرمیش خسته بشه و بذارتش کنار و دوباره یاد بی قراریش بیفته بی قرار خستگیهای خودم میشم

خیلی خوبه آدم بدونه چی میخواد. نمی دونم دنیا انقدر شلوغ شده که من نمی دونم چی میخوام . یا من چیزی نمی بینم . هرچی هست احتیاج به یه نشونه دارم . احتیاج به هول دارم (حالا این هول میخواد انگیزه باشه میخواد یه زور باشه  ) نیاز به یک باید دارم.

به امید خدا اگه عمری باشه اگه لیاقتی مونده باشه چهارشنبه با مامانم و خواهری ها و دوستم حرکت می کنیم سمت امام رضا(ع) دعا کنید لیاقت زیارت و درخواست حاجت رو داشته باشم. 

جز دو سه نفر کسی اینجا سر میزنه؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9:9 توسط | |

Design By : nightSelect.com