X
تبلیغات
...سوغاتی...






















...سوغاتی...

 

تا میخوام یه خرده کنترل اعصابم رو از کف بدم به خودم نهیب می زنم ."من قراره انسان بهتری باشم." خلاصه دهنی از خودم دارم صاف می کنم با این جمله.

یه خبر

ا ل ی . داره مزون می زنه مزون مانتو. البته مانتوهای خیلی خاص که با پارچه های بسیار خاص تهیه میشه و مدلهاش هم طراحی شده اند. احتمالا دوتا پنج روز شو بزنه . مکانش هم به احتمال قوی جردن و ایران زمینه. الان چند ماهی هست که به شدت دنبال این کاره. خیلی زحمت کشیده با خیاطهای زیادی صحبت کرده همچنین با طراحهای آنچنانی .پارچه های خیلی خاص با ترکیب رنگ فوق العاده زیبا هم تهیه کرده. کارتها هم سفارش داده شده. اسم برندش هم هست موژالی به احتمال خیلی زیاد یه سری لباس هم تو راهه که دستش برسه حالا باتوجه به شرایط اون موقع آیا لباسها رو هم توی مزون بذاره یا نه هنوز معلوم نیست . به محض آماده شدن هر مدل قرارمون با عکاسه که انشااله مدل زیبامون قرار زحمت پوشیدن این مانتوها رو بکشه.

 خودش میگه نتیجه کار دیگه برام مهم نیست . برام مهم اینه که آخر سال که بیلان کاریم رو مرور می کنم به این نقطه برسم که توی این سال قدمی برای خودم برداشتم . مثل رباط روزها رو رد نکردم.حالا به امید خدا وقتی مزون افتتاج شد خبرتون می کنم .

روز زن برای دومین بار رفتیم خواستگاری برای برادر شوهری. اونم خواستگاری دختر عموی بنده. حالا خیلی معلوم نیست چی بشه . هردو مایلن بیشتر باهم صحبت داشته باشن. بیشتر همدیگر رو بشناسن. مادر همسری خیلی نگرانه . چون برادر شوهری تازه ۸ ماهه رفته سرکار و تازه تونسته یه خونه کوچولو بخره. قبلش هم خوب سرباز بوده و درآمدی نداشته. لذا نگران خرج و برنامه های عروسیه. که آیا این بنده خدا از عهده اش برمیاد یا نه. اصلا نمی دونم کار درستی کردم یا نه که دختر عموم رو معرفی کردم . حالا دیگه اینجوری شد دیگه . انشااله که هرچی خیره پیش بیاد.

هفته پیش یه روز خواهری یه جلسه کاری پیرامون مزونش داشت. جلسه هم توی ال کافه بود. و زحمت کشید برای هممون یه یادگاری خوشگل خرید.

جمعه نوشت: به شدت از جمعه بدم اومده. اصلا حساس شدم. دنبال اینم یه برنامه ریزی بکنم که جمعه ها رو هم بتونم دوست داشته باشم . دلم میخواد هرچی جمعه است توی تقویم بکنم بندازم دور.

نماز صبح رو به همتون توصیه می کنم. واقعا راسته که می گن خدا پیش از طلوع آفتاب روزی رو تقسیم می کنه. جوری شده که روزی که خواب بمونم برای نماز صبح واقعا احساس می کنم یه چیزی از دستم رفت.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 8:55 توسط | |

 

این یکی دوستم داره ولی نه اون جور که وقتی نیستم نبودم حس بشه. نه اینکه دنبالم بگرده . اونجوری که کاری می خواد انجام بده جایی بره خلاصه کاری لنگ موند یاده منم می افته.

* توی مسافرت خواستم بهش زنگ بزنم . ولی خواستنم کوتاه بود. زنگ بزنم که  به اجبار یادم بیفته. من تمام راه ها رو رفتم این یکی دیگه مازاده.

اون یکی دوستم داره ولی نه اونجوری که من دوست داشتنش رو حس کنم . نه اونجوری که دلش برام بره . دوستم داره خیلی ساده و روون .

دوست داشتن فقط توی نوشتن یک مدله  

دارم پولی جمع می کنم به نیت گوشی. حالا هر کی رو می بینم نظر خواهی می کنم که من با این پول گوشی بخرم یا ساعت بخرم یا انگشتر بخرم البته دیروز هم برنامه سفر باهاش ریختم . خلاصه اصلا ببینم این پوله جمع میشه.

دو سه روز آهنگ شهرام شکوهی شده بایده شروع حرکتم

روزانه نویسی: چهارشنبه به سمت شمال حرکت کردیم و تا دیشب اونجا بودیم خدا رو شکر . خیلی خوب بود.

برای تو نوشت: الی میگه هر کسی مثل حضرت ابراهیم نشد دوست خدا. بهش میگه تو دوست خدایی .میگه تو انتخاب شده ای. راست میگه با اینکه ظاهر چیدمان قشنگ نیست ولی درون هممون فریاد میزنه آخرش قشنگ چیده میشه. خدا خوب چیدمان میکنه. شاید به ظاهر این بار برای دوش تو سنگین باشه ولی بهت قول میدم فرشته ها گوشه های این کیسه سنگین رو گرفتن فقط فکر باره که سنگینی میاره وگرنه باری روی دوش تو نیست اصلا نباید باشه پس برای چی مقدر شد که ما کنارت باشیم برای اینکه دو طرف بار مال ما باشه .نمی دونم قشنگ میشد که آخر هر چیزی اولش معلوم بود یا نه. الان که خوب فکر می کنم می بینم قشنگ نمی شد . شاید ساده می گذشت ولی قشنگ نه. آخه شیرینه من تو خودت قشنگی باید هر قدم زندگیت قشنگ باشه.

برای فردا می نویسم . کاش فردا مال من بود.

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 9:23 توسط | |

 

بگو یه بار بگو هزار بار. آدم بشو نیستم. تقی به توقی می خوره . شتر می شم . فکر می کنم قراره سورپرایز شم.

خدا رو شکر روز مادر نزدیکه . عجیب هوس کادو کردم.

مرسی از دوستانی که هستن ولی نیستن. مرسی از کسانی که کلا نیستن.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 11:37 توسط |

 

بالاخره پیدا کردم از کی دنبال یه رژلب زرشکی تیره تیره بودم. دوتا قبل از این خریدم ولی روی لب خیلی تیره نبود . میخواستم زرشکیش خیلی تیره باشه که بالاخره دیروز پیداش کردم

دوستم از کانادا برگشته برخلاف تصورم که فکر میکردم صاحب سوغاتی دندون گیری نمی شم برام سوغاتیهای خوشگلی آورده مخصوصا جعبه جواهری که برام آورده انقدر قشنگه که رفت جزو دوست داشتنیهام که اگه خط بهش بیفته شکی نیست گریه رو سر می دم.

برای همسری هم یه پک خوشگل قوری و چای آورده که خیلی به دلم نشست.

امروز بازم دلم میخواد برم بیرون برم خرید.

با اینکه به گوشی نیاز دارم ولی دلم یه ساعت آنچنانی میخواد.

روز مادر هم که نزدیکه یه ایده ای دارم حالا ببینم می تونم پیاده اش بکنم. آخه این مامان خوشگله ما عاشق همه جور قهوه سازه. چندتایی قهوه ساز رو گازی داره یه قهوه ساز حرفه ای هم داره که در واقع عصای دستشه.

چهارشنبه ای هم یه سر رفتیم ایران زمین یه قهوه ساز خیلی فانتزی دید مامانی. خوشش اومد. حالا شاید اون رو بخریم.

هنوز پولم برنگشته. ممیزی هم گفت بانک خبر داده من پول رو دریافت کردم چون اضافه صندوق نداشته . حالا باید برم فرم پر کنم برای بازدید فیلم دوربین . کی این ۷۲ ساعت ختم به خیر میشه . خدا داند.

یه سری برنامه ها داریم که احتیاج به حمایت و نگاه مهربون خدا داره . شما از خدا بخواهید نگاهش رو ازمون دریغ نکنه. آمین

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 10:53 توسط |

 

*دوست ندارم وسیله توی انباری باشم که هر وقت کسی گیر کرد یادش بیفته همچین چیزی هم دارم شاید به کار آید. 

*دوست دارم همه چی سرجاش باشه.شوهر . شوهری کنه. بدونه. باورش شه. ایمان داشته باشه که متاهله. متعهده.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 11:56 توسط | |

Design By : nightSelect.com