...سوغاتی...

توی صحبت همه یک کلمه تکرار می شه " دم عید"

آره بهار خانم داره میاد . بوش که مدتهاست در مشاممه.

دیروز داشتم مرور می کردم سالی که فعلا تموم نشده رو که چی بودم چه کردم و به کجا رسیدم ولی هنوز چون سال تموم نشده امید دارم برای دست پُر بودن که سال رو با دست پُر تحویل سال جدید بدم.

خونه که خونه تکونی می خواد اساسی.

سالهاست صبر کردم به وعدهایی که به خودم می دم:

این خونه نیاز به دوتا لوستر داره شاید خونه بعدی پذیرایش یه لوستر بخواد پس این گزینه برای بعد

مبلها نمی گم عمر مفیدشون رفته ولی تا حدی از میانسلی رد شدن و نیاز به تعویض روکش یا حتی تعویض اساسی هست. ولی از اونجا که شاید خونه بعدی که نمی دونم کجاست  چه شکلیه تغییرات اساسی تر بخواد پس فعلا با همین مبلها می سازیم

درسته این خونه کوچیکه ولی دلم بزرگه پس دلم آباژور می خواد . پس به همون علت اولی موکول میشه برای خونه بعدی

و این داستان ادامه دارد

پس برنامه اینه که یه جوری این سیستم رو مدیریت بحران کنم .

چقدر این مناسبتها خوبه همونایی که باید هدیه بدیم و بگیریم. تولد . عیدی. ولن تاین. روز مادر و ....

و الان در آستانه ولن تاینیم دنبال یه سری هدایا هستم برای بهترین های زندگیم

یه اتفاق خوب:

مژده بده  مژده بده   یار پسندید مرا.......

چند شب پیش همین جوری تلوزیون روشن بود . وقتی میگم همین جوری از این جهته که ما هیچ وقت تلوزیونمون روشن نیست اونم مثل اجاق گازم نو مونده.  خلاصه حرم امام رضا (ع) رو نشون داد. به همسری گفتم می دونم امسال رفتم ولی میشه امام رضا تا پایان سال اجازه بده یه بار دیگه برم پیشش؟

الی دیروز زنگ زد گفت اسمم مشهد در اومده ولی به خاطر اینکه بازرس داره میاد من نمی تونم برم و تو جای من برو.

حالا منم و یه نگاه منتظر که وصل بشه به حجت مسلمونیم. اگه خدا یه روز بگه تو نباید مسلمون باشی تمام عجزم میشه نداشتن امام رضا.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 11:41 توسط | |

 

 

سورپرایز فقط هدیه خداست.

همیشه اینکه زنگ خونه رو بزنن و بگن خانم بفرمائید این بسته مال شماست یه فانتزی برای خودم بافته بودم ( البته هیچ وقت رخ نداد ولی من هنوز منتظرشم)

همیشه اینکه حالم بد باشه و یکی به هر بهونه برام لبخند بخره برام دوست داشتنی بود.

ولی باورم نبود که کسی که این قدم رو برمی داره خودش حظ بیشتر می بره . آخه اون لبخند می بینه.

امروز مغزم و دلم به فرمان مهربونترین شد. رفتم برای تولد عسلک که امروز روز اصلیشه یه سبد گل گرفتم با آژانس فرستادم دم خونه .

امروز دوستم دچار بحرانی شده که من 3 سال پیش تجربه اش کردم. رفتم براش یه دسته گل سفارش دادم و دادم درب اصلی محل کارش و نگهبان زنگ زد و بهش گفت پیک براتون بسته آورده

و حَظی که من بردم نه عسلک برد و دوستم . من صدای خالص شاد شنیدم من لبخند دیدم اونا فقط گل دیدن.

موکداً میگم : سورپرایز هدیه خداست.

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 11:49 توسط | |

تولد عسلک خیلی خوب برگزار شد. بااینکه به دلایلی مختلف برگزاری هر مهمونی در حد جشن به صورت شو هستم ولی تولد عسلک با کم و زیادش برگزار شد و خیلی به من خوش گذشت امیدوارم به مهمونا هم خوش گذشته باشه. برای هدیه هم کلمه عسل رو دادیم براش ساختن که خیلی خوشش اومد. با توجه به بدو بدو ها و بی دست و پایی ما و همراهی دوستان در کل برآیندش خوب از آب دراومد. جز اینکه یه دلخوری بین الی و یکی از دوستان پیش اومده که خوب این تا حدی اذیت کننده است.

نمی تونم بگم نمی فهمم . اتفاقا درک هم می کنم ولی عجیب باب شده  که آدما فرصت رو از هم میگیرن. آدمها تازگیها اذیتی که شدن رو می ذارن جلوشون و هی نگاش می کنن طوری که این اذیته چشم و گوش رو می بنده.

الان که حراج ها شروع شده دلم میخواست یه عالمه پول داشتم می رفتم کلی دوست داشتنی خرید می کردم. لامصب هی هم اس ام اس آف ها میاد از مانگو و اسپینینگ فیلد بگیر تا ..... هرچی که اینجا موجود هست.ما هم نَفسمون ضعیف . پناه بر خدا از شر شیطان

بی ربط نوشت: اول هفته رو خوب شروع نکردم . کمی غُر . کمی طلبکاری. کمی شکایت. کمی درد و دل . کمی همه چی. خدا کنه خوب تموم شه

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 11:53 توسط |

 این روزا وقتی صدای دینگ میاد از گوشیم سه حالته:

1- اس ام اس دوست جون

2- اس ام اس تبلیغاتی

3- برداشت از حساب

ترجیح می دم همش دینگ اولی باشه تا دینگ و دوم و سوم . گرچه توی این اوضاع احوال دینگ دوم هم شامل رحمت و درود میشه . ولی دینگ سوم قرص می طلبه.

توی این بدو بدو ها و حساب و کتاب کردنها . این جمله الی مثل یه چای خستگیم رو در کرد: تو مِلَنی هستی تمام وجودت قلبه عقل نداری ( مِلَنی زن اشلی بود در برباد رفته که خیلی مهربون بود)

دنبال یه مهونی تولدانه برای عسلکیم که روزای آخری که اینجا هست رو با لبخند طی کنه.

یکی چیزایی که الان خوشحالم میکنه : الی زنگ بزنه بگه مجی میخواهیم بریم شمال

نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 15:43 توسط |

همیشه دوست داشتم پنجشنبه ها تا ظهر بخوابم هیچ کس بهم زنگ نزنه . اصلا خیلی گذشته انگار از پنجشنبه هایی که تا کله ظهر می خوابیدم بعد بلند می شدم خونه رو جمع و جور می کردم و... الان ترس تموم شدنش رو دارم زود بیدار میشم که بیشتر داشته باشمش.

الی یه خرده خسته است. کارش و سِمَتِش تغییر کرده . کارش خوب خیلی رتبه اش بالا رفته ولی خوب بدیهیه سختی خودش رو داره. خیلی نگرانشم . الی جز شور و هیجان و بگو و بخند و انرژی دادن . الی نیست. و الان الی . الی نیست.

دوست جون . توی خودشه. میگه نه . میگه خوبم . ولی اونی که من دریافت می کنم خوب بودن نیست. بد بودن هم نیست. ولی خیال راحت نمی کنه از خوب بودن اون چه می بینم

جعبه دوست داشتنیهام داره راه خودش رو میره دیروز یه سوئیشرت دیدم خیلی دوستش داشتم فعلا هولدش کردم . یه کیف هم به جعبه دوست داشتنیهام اضافه شد. باشد که بترکد این جعبه دوست داشتنیهام

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 11:6 توسط | |

Design By : nightSelect.com