...سوغاتی...

روزها به عهدشون پایبندن سر وقت میان و سر وقت میرن.اصلا هم منتظر ما و آرزوهامون نمی مونن.

دیدید بعضی لباسها بعضی تیپها به آدم اعتماد به نفس می ده الان من با این ساعت جدید این حس رو دارم. با اینکه دیروز از نظر جسمی خیلی خسته بودم و دوست داشتم توی خونه بمونم به اصرار دوست جون رفتی یه کافی شاپ نشستیم و یه چای گل محمدی کل خستگیم رو در کرد. گرچه زمانی خستگیم رو در کرد که وقت خواب بود ولی به جاش خواب آرومی رو هم بهم داد.

خواب صبح خیلی به آدم مزه می ده شاید به خاطر اینه که هوشیاریم خوابیم یعنی می دونیم داریم چیکار می کنیم . خواب شب یه بایده ولی خواب صبح باید شکنی. شاید واسه همین مزه می ده. ولی با این همه مزه ای که داره زیاد خوابیدن واقعا کسلم میکنه تنبل تر میشم. تمایلم به سکونه واسه همین تازگیها وقتی از خواب بیدار میشم سعی می کنم با تمام خوابی که بهم غلبه کرده لبخند بزنم و منتظر کامروایی صبح باشم.

دیروز رفته بودم ضمانت یکی از دوستان دادسرا.چقدر در و دیوار این ساختمون دوست نداشتنی بود. از بس همه از هم شاکین اونجا . درو دیوارش زشته . کثیفه. انگاری ورودیه زندانه

خونمون به قدر دم دمای عید کار داره.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 7:51 توسط | |

دیروز جمله ای خوندم:

هر روز که از خواب بیدار میشوم ... می بینم هنوز امروز است. و فردا نیامده است... فردا واژه ای بیش نیست هر چه که هست امروز است.

ولی بالاخره این امروز طولانی هم تموم میشه همون روزی که خواب طولانی میشه.

احساس می کنم توی بعضی موضوعات زیادی خودم رو قاطی کردم. این قاطی کردن هم انرژی خاص خودش رو می بره. و این انرژی همون یار غم بودنه. به وقت آرامش شاید نیازی به من و انرژیم نباشه. نه اینکه خرده ای به دیگرون وارد باشه مشکل همون زیادی قاطی کردن خوده

یه سری درگیری های مالی با خودم دارم که بارش رو خودم باید تنهایی به دوش بکشم. چقدر تنهایی سخته حتی خوشی هم تنهایی به کام آدم نمی شه. یه کیف پول دوستم برام سوغات خریده از استانبول عهد کردم تا گره های کور مالی رو باز نکردم این کیف رو دست نگیرم . زمانی ماله من بشه که خیالی راحت داشته باشم از برنامه های مالی ( انشااله)

از وقتی کورش باز شده دو باری رفتم توش . خیلی به دلم نشست . طوری که دلم میخواد هر روز که از سرکار برمیگردم همون جور کلید خونه به دست برم توی کافه ویوناش بشینم و یه آیس کافی بخورم و بعدش بیام خونه ولی امان از من که آدم هیچ تنهایی نیستم. حتی توی خوشی. کاش یه همپا بود که عصر به عصر قدم زنان می رفتیم یه دوری می زدیم و نگاهمون و بازتر می کردیم و سبک برمیگشتیم خونه.

با اینکه امسال سه بار کیک تولد گرفتیم و سه بار جشن داشتیم ولی نمی دونم چرا مثل پارسال ذوق تولدم پر رنگ نبود.

چقدر آرامش سفر خوش رنگه. نمی دونم این آرامشش برای رها بودنه از همیشگی ها ست. یا مهربونی توش بیشتره . هر چی هست خیلی خواستنیه.

  

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 10:28 توسط | |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 11:58 توسط |

 

آقای خوب

بین همه نامهربونی . بین همه ندیدن ها. بین همه گم شدنها . بین این همه هیچ. چقدر شما رضائید.

 

آقای خوب

قطره ای اشک . قدمی . نگاهی. کلامی . رضایت می کند.

 

آقای همه خوب

دنیا تحویل شماست امروز .

تولدت مبارک آرامش دنیام

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 11:52 توسط |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 10:46 توسط | |

Design By : nightSelect.com